تبليغاتX
Do0st dashtan ranj ast



























Do0st dashtan ranj ast

اي اسمان زيبا امشب دلم گرفته....از هاي و هوي دنيا امشب دلم گرفته

يك سينه غرق مستي دارد هواي باران....ازاين خراب رسوا امشب دلم گرفته

امشب خيال دارم تاصبح گريه كنم....شرمنده ام خدايا امشب دلم گرفته

نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت 13:20 توسط marjan| |

دستانی که کمک می کنند پاکتر از دستهایی هستند که رو به آسمان دعا می کنند. کوروش کبیر

 

خداوندا دستهایم خالی است ودلم غرق در آرزوها -یا به قدرت بیکرانت دستانم را توانا گردان یا دلم را ازآرزوهای دست نیافتنی خالی کن کوروش کبیر

 

اگر میخواهید دشمنان خود را تنبیه کنید به دوستان خود محبت کنید. کوروش کبیر

 

آنچه جذاب است سهولت نيست، دشواري هم نيست، بلکه دشواري رسيدن به سهولت است .کوروش کبیر

 

وقتي توبيخ را با تمجيد پايان مي دهيد، افراد درباره رفتار و عملکرد خود فکر مي کنند، نه رفتار و عملکرد شما .کورش کبیر

 

سخت کوشي هرگز کسي را نکشته است، نگراني از آن است که انسان را از بين مي برد .کوروش کبیر

 

پيش از آنکه پاسخي بدهي با يک نفر مشورت کن ولي پيش از آنکه تصميم بگيري با چند نفر .کوروش کبیر

 

تنها راهي که به شکست مي انجامد، تلاش نکردن است .کوروش کبیر

 

دشوارترين قدم، همان قدم اول است .کوروش کبیر

 

عمر شما از زماني شروع مي شود که اختيار سرنوشت خويش را در دست مي گيريد .کوروش کبیر

 

آفتاب به گياهي حرارت مي دهد که سر از خاک بيرون آورده باشد .کوروش کبیر

نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:19 توسط marjan| |

 

اگر کسی يک روز دلت رو شکست

صداش رو در نيار ...

چون يک روز دلش ميشکنه

و بد جور صداش در مياد ...

نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:59 توسط marjan| |

در آغوش خــــــدا گریستم تا نوازشم کند

پرسید : فرزندم پس حوایت کو ؟؟

اشک هایم را پاک کــــردم و گفتـــــم : در آغوش آدم دیگریست .

خدایا تو مراببخش!!!!

که محتاج ماندن خلقت هستم!!!

نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:51 توسط marjan| |

هر چی مهربونتر باشی بيشتر بهت ظلم ميکنن

هرچی صادق تر باشی بيشتر بهت دروغ ميگن

هر چی دلسوزتر باشی بيشتر سرت کلاه ميذارن

هرچی قلبتو آسونتر در اختيار بذاری راحت تر لهش ميکنن

هر چی آرومتر باشی فکر ميکنن آدم ضعيفی هستی

هر چی بيشتر به فکر ديگران باشی بيشتر حقتو ميخورن

هر چی خودتو خاکی تر نشون بدی واست کمتر ارزش قائلن


نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:50 توسط marjan| |

نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:36 توسط marjan| |

اگه یه روز بفهمی همه ی زندگیت یه فیلم بوده اسمشو

 

چی میذاشتی؟؟؟؟

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 14:46 توسط marjan| |

مگر می شود آدم فقط یک بار عاشق بشود،

عشق ابدی فقط حرف است،

پیش می آید که آدم خیلی خاطر کسی را بخواهد،

اما همیشه وقتی آدم فکر می کند که دلش سخت پیش یکی گرفتار

است،یک دفعه، یک جایی، می بیند که دلش، ته دلش، برای یکی دیگر

هم می لرزد.

اگر باوفا باشد، دلش را خفه می کند و تا آخر عمر حسرت آن دل لرزه

برایش می ماند.

اگر بی وفا باشد،میلغزد و همه ی عمرش عذاب گناه بر دلش میماند.

هیچ کس حکمتش را نمی داند....

حالا با خود آدم است که حسرت را بخواهد یا عذاب گناه را.

یکی را باید انتخاب کند؛

فرار ندارد".

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 15:22 توسط marjan| |

عــقــــربـه هــا در پـــی هــم مـــــی رونــد ٬

 

لـحــــــظه هـا را مــــی ربـایـنـــــد ٬

 

مـــــــی بـرنـــــد !

 

دیــــــــرگـاهــــــی اســــت

 

کـــــه ثـانـیــــــه هــا را مـــــی شمـــــــارم . . .

 

بـگــــــو . .

 

ایــــــــــن چنــــــدمـیــــن ثــانـیــــه بـــود

 

کــــــــه بــــی تــــــــــــــــو ٬

 

گـذشــــــــــــت ؟

 

یــــــا چـنــــدمـیــــــن ســـــکـوت


 

کــــــه بـــا بـغــــــــض ،

 

شـکـســـــــــــــــــت . . . ؟ ! ؟

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 13:7 توسط marjan| |

معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا ...


دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا

 جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟


معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم

 دخترك خیره شد و داد زد:


چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا

 مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش

 صحبت كنم!


دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم

 
گفت:خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...


اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد...

 اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه

 نكنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره

 كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم

 مشقامو ...

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...


و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد . .

نوشته شده در شنبه سوم اردیبهشت 1390ساعت 17:40 توسط marjan| |

Design By : Night Melody