چی میذاشتی؟؟؟؟ معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا ... جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟ دخترك خیره شد و داد زد: مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم! اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ... چقدرسخته توچشای کسیکه تمام عشقت رو ازت دزدیدوبجاش یه زخم
همیشگی به قلبت هدیه داد زل بزنی وبجای اینکه لبریزکینه ونفرت شی حس کنی هنوزم دوسش داری... چقدرسخته دلت بخوادسرتو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوارغرورش همه ی وجودت له شده... چقدرسخته توخیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اماوقتی دیدیش هیچی بجز سلام نتونی بگی... چقدرسخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تانفهمه که هنوزم دوسش داری.... چقدرسخته گل آرزوهاتو توباغ دیگری ببینی وهزار بار تو خودت بشکنی و و اونوقت آروم زیر لب بگی گل من باغچه ی نو مبارک.... اگه یکی رودیدی که وقتی داری ردمیشی برمیگرده ونگات میکنه
بدون براش مهمی اگه یکی رودیدی که وقتی داری میافتی برمیگرده وباعجله میادسمتت بدون براش عزیزی اگه یکی رودیدی که وقتی داری میخندی برمیگرده ونگات میکنه بدون واسش قشنگی اگه یکی رودیدی که وقتی داری گریه میکنی برمیگرده ومیادباهات اشک میریزه بدون دوست داره اگه یکی رودیدی که وقتی داری بایه نفردیگه حرف میزنی ترکت میکنه بدون عاشقته اگه یکی رودیدی که وقتی داری ترکش میکنی فقط سکوت میکنه بدون دیوونته اگه یکی رودیدی که ازنبودنت داغون شده بدون که براش همه چی بودی اگه یکی رودیدی که یه روزاز بی توبودن می ناله بدون که بی تومیمیره اگه یکی رودیدی که بعدتولباس سفیدپوشیده بدون که بی تومرده اگه یه روزدیدیش که یه گوشه افتاده ویه پارچه سفیدروش کشیدن بدون که واسه خاطرتومرده در جلسه امتحان عشق
من مانده ام ویک برگه ی سفید یک دنیا حرف ناگفتنی... ویک بغل تنهایی و دلتنگی... درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمیشود! در این سکوت بغض آلود قطره کوچکی هوس سرسره بازی میکند و برگه سفیدم عاشقانه قطره را در آغوش می کشد عشق تو نوشتنی نیست... در برگه ام کنار آن قطره یک قلب کوچک می کشم... وقت تمام است برگه ها بالا... وقتی که از مادر متولد شدم...صدایی در گوشم طنین انداخت
که بعد از این با تو خواهم بود... به او گفتم کیستی...؟ گفت:غم فکر کردم غم عروسکی خواهد بود که بعدها با او بازی خواهم کرد ولی بعدها فهمیدم که من عروسکی هستم در دستان غم... نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت نخستین کلامی که دلهای ما رابه بوی خوش آشنایی سپرد و به مهمانی عشق برد پر از مهر بودی پر از نور بودم پر از شوق بودی پراز شور بودم چه خوش لحظه هایی که دزدانه از هم نگاهی ربودیم و رازی نهفتیم چه خوش لحظه هایی که می خواهمت را به شرم و خموشی – نگفتیم و گفتیم دو آوای تنهای سرگشته بودیم رها در گذرگاه هستی به سوی هم از دورها پرگشودیم چه خوش لحظه هاییکه هم را شنیدیم چه خوش لحظه هایی که در هم وزیدیم چه خوش لحظه هایی که در پرده عشق چو یک نغمه شاد با هم شکفتیم چه شب ها چه شبها که همراه حافظ درآن کهکشانهای رنگین در آن بی کران های سرشاراز نرگس و نسترن یاس و نسرین ز بسیاری شوق و شادی نخفتیم تو با آن صفای خدایی تو با آن دل و جان سرشار از روشنایی از این خاکیان دور بودی من آن مرغ شیدا در آن باغ بالنده در عطرو رویا در آن شاخه های فرا رفته تا عالم بی خیالی چه مغرور بودم چه مغرور بودم من وتو چه دنیای پهناوری آفریدیم من وتو به سوی افق های نا آشنا پرگشودیم من و تو ندانسته ، دانسته رفتیم چنان شاد و سرخوش ، گرم وپویا که گفتی به سر منزل آرزو ها رسیدیم
مگر می شود آدم فقط یک بار عاشق بشود،عشق ابدی فقط حرف است،پیش می آید که آدم خیلی خاطر کسی را بخواهد،اما همیشه وقتی آدم فکر می کند که دلش سخت پیش یکی گرفتاراست،یک دفعه، یک جایی، می بیند که دلش، ته دلش، برای یکی دیگر هم می لرزد.اگر باوفا باشد، دلش را خفه می کند و تا آخر عمر حسرت آن دل لرزه برایش می ماند. اگر بی وفا باشد،میلغزد و همه ی عمرش عذاب گناه بر دلش میماند.هیچ کس حکمتش را نمی داند....حالا با خود آدم است که حسرت را بخواهد یا عذاب گناه را.یکی را باید انتخاب کند؛ فرار ندارد".
دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا
معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا
دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم
گفت:خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد...
معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد . .
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Melody |


